فرصتی دست داد که بار دیگر با یکی از این بزهکاران کم سن و سال- که به دلیل فقر فرهنگی و نداشتن سرپرستی دلسوز و آگاه مرتکب اعمال خلاف قانون شده است- به گفتگو بنشینیم. او خود را «محسن» معرفی می کند و می گوید: 18 سال دارم و تا کلاس پنجم ابتدایی درس خوانده ام. به جرم زد و خورد و ایراد ضرب و جرح دستگیر شده ام و در حال حاضر بلاتکلیفم.
«محسن» پس از اندکی مکث با قیافه حق به جانبی می گوید: البته تقصیر من نبود دوستانم آمدند و گفتند با چند نفر از بچه ها قرار دعوا گذاشته ایم تو هم بیا، من هم که سرم برای این کارها درد می کرد قبول کردم و رفتم...
همه بچه محل بودیم تو دعوا من زدم شیشه مغازه ای را شکستم، دست خودم بد جوری برید. یکی از دوستانم هم طوری مجروح شد که ناچار شدیم او را به بیمارستان منتقل کنیم. همان رفیقم از دست من شاکی شده و رضایت نمی دهد و اکنون مدتی است بلاتکلیفم می گویند پرونده ام سنگین است.
* می پرسم سرچی دعوا داشتین؟
** با شرمندگی می گوید: من و چند نفر از بچه های محل باندی تشکیل داده بودیم و شبها می رفتیم کبوتر دزدی! با تعجب می پرسم چه طوری کبوترها را می گرفتین؟ لبخندی می زند و پاسخ می دهد: خیلی ساده، روزها آمار کفتربازها را می گرفتیم و شب که می شد می رفتیم روی پشت بامها و افزون بر کبوترها هر چه روی پشت بام بود، حتی در و پنجره چخ کبوترها را سرقت می کردیم و سر همین موضوع با بچه های محل اختلاف پیدا کردیم و آخر سر هم دعوا شد.
* شنیدم زورگیری هم می کردی؟
** باز هم می خندد و پاسخ می دهد: آره با بچه ها شبها راه می افتادیم و توی کوچه های خلوت جلوی بچه پولدارها را می گرفتیم، اگر کسی پول داشت کتکش می زدیم و پولهایش را سرقت می کردیم یا اگر تلفن همراه داشت گوشی اش را به بهانه تماس گرفتن می گرفتیم و فرار می کردیم... ولی وقتی گیر افتادم اینها را نگفتم شما هم به کسی نگو چون من اینجا اصلاح شده ام و دیگر دزدی نمی کنم...
* رابطه ات با پدر و مادرت چگونه است؟
** مادرم را خیلی دوست داشتم، ولی رابطه ام با پدرم خوب نبود به خاطر اینکه مرتب با مادرم دعوا داشتند، من از مادرم حمایت می کردم و برادرم طرف پدرم را می گرفت، شاید به همین دلیل بود که من در خانه بند نمی شدم و ترجیح می دادم بیشتر در جمع دوستانم باشم که متأسفانه همه آنها نااهل و شرور بودند و پدرم همیشه به خاطر آنها با من دعوا می کرد و می گفت با این بچه ها راه نرو که تو را بدبخت می کنند، ولی من به خاطر رفیقام با پدرم لج شده بودم و او را تحقیر می کردم.
* چرا ادامه تحصیل ندادی؟
** چون دل به درس نمی دادم و تو مدرسه دایم با بچه ها دعوا و کتک کاری می کردم کلاس پنجم را تمام نکرده بودم که از مدرسه اخراج شدم، یکی دو سال رفتم سرکار، مکانیکی می کردم ولی یک روز بچه ها دنبالم آمدند و گفتند با ما بیا دزدی، درآمدش بیشتر است.
* در این مورد چه کسی را مقصر می دانی؟
** ابتدا خودم را و سپس دوستان ناباب را، البته پدر و مادرم نیز بی تقصیر نبودند، چون آنها با دعواهاشان اعصاب مرا به هم ریخته بودند... این را می گوید و به قصد رفتن از جا بلند می شود می پرسم پس از آزادی چه تصمیمی برای آینده ات داری؟ کمی فکر می کند و می گوید: اول از پدر و مادرم عذرخواهی می کنم و به آنها قول می دهم دیگر دنبال کارهای خلاف نروم و بعد از انجام خدمت سربازی تصمیم دارم همان شغل مکانیکی را ادامه بدهم و پس از اینکه سنم بیشتر شد و کارم رونق گرفت ازدواج می کنم.
«محسن» در پایان به نوجوانهای هم سن و سال خود می گوید؛ در انتخاب دوست باید خیلی دقت کنید که دوستان نااهل انسان را تا جهنم به دنبال خود می برند.
۱۹ بهمن ۱۳۹۰ - ۲۳:۳۵
کد مطلب: ۳۲۸۰۱
خجسته ناطق: کانون اصلاح و تربیت مشهد در 15 کیلومتری جاده شاندیز واقع شده است. در این مرکز از کودکان و نوجوانان زیر 18 سال که جرمهایی از قبیل سرقت، اخاذی، پخش موادمخدر، خرابکاری و ایراد ضرب و جرح مرتکب شده اند، نگهداری می شود.
زمان مطالعه: ۱ دقیقه




نظر شما